تبلیغات
هـمـه چـی آنـلایـن - نصب پارچه های عزای حسینی توسط اصناف و بازاریان خضری
 
HAMECHIONLINE.IR



نویسنده سایت : رضا خسروی
   
مطالب اخیر
نویسندگان
برچسبها
یا حسین گفتیم و عشق آغاز شد .... درب رحمت رو به کارها باز شد!

امروز یه بار دیگه بهم ثابت شد وقتی نیتت از انجام کاری فقط رضای خدا باشه و با عشق بری سمتش، عاشقانه دربهای رحمتش رو به روت باز میکنه...

یه کم طولانیه اما خوندنش خالی از لطف نیست...(ادامه مطلب)








دوشنبه(20آبان)...
هنوز یه روز بیشتر نمیگذره که مطلب پست قبلی رو نوشتم...

ساعت 9 و نیم صبح بود فک کنم، شایدم 10... رضا فیروزیان(لوازم التحریر پاپیروس) اومد مغازم یه کم نوحه براش بریزم... امید نظافت(مداح) هم اینجا بود؛ بحث مشکی پوش شدن فضای شهر بود؛ موضوع نصب بیرق های عزای امام حسین(ع) در عرض بلوار رو مطرح کردیم و خلاصه اینکه خدا خودش همه چی رو جور کرد دیگه! هر 3تامون کاملاً مشتاق بودیم این کار انجام بشه؛

پس لحظه ای درنگ نکردیم و من و امید راه افتادیم تو بازار و از همه بچه های بازار خضری پول جمع کردیم تا به اسم "اصناف و بازاریان" اقدام به نصب این پارچه های مشکی که بصورت کامپیوتری نوشته میشه بکنیم؛

فک کنم ظرف مدت نیم ساعت یا 40 دقیقه حدوداً مبلغ 400 هزارتومن جمع شد؛ بعضی ها با عشق کمک کردن بعضی ها هم با اکراه!(یه مقدار هم عصر اونروز رفتیم جم کردیم)....خدا از همشون قبول کنه

بعدشم خیلی سریع رفتیم شهرداری واسه هماهنگی نصب پارچه های عزا؛ بازم یه چیز عادی! اعضای شورا دورهمی مشغول جلسه بودند! بنابراین رسیدیم خدمت جناب آقای کشتگر، ایشون هم گفتن چون میخواد با استفاده از تیر برق نصب بشه باید با اداره برق هماهنگ کنین؛ رفتیم اداره برق و روبرو شدیم با تنها کارمند موجود در آن اداره محترم! اونهم کسی نبود جز دوست عزیزم مهدی محمودی؛ قضیه رو براش گفتیم و ایشون هم تماس گرفت با رئیس ادارشون که بر حسب اتفاق ایشون هم تو جلسه بودن!! البته نه اینجا.. قاین؛ ایشونم انگار زیادی قانونمند بودن و با چراغ قرمز خودشون یه کم انرژی مارو گرفتن؛

تو اینجور مواقع حاجی قناعته که میتونه مشکل گشا باشه! (ایشون مسئول سازمان تبلیغات اسلامی خضری هستند که زحمات زیادی برای این شهر و منطقه کشیده اند)؛ خیلی جالب بود؛ بازم جلسه!!! ایشون هم توو دفتر امام جمعه محترم داخل جلسه بودند! فی الواقع امروز توو برگزاری جلسه، مسئولای ما هتریک کردن!!!(انشالله که جلساتشون همیشه پربار و با بازدهی بالا باشه.)

اما چون موقع نماز بود دیگه جلسه رو به تعطیلی بود و تونستیم حاج آقای قناعت رو ببینیم؛ از ویژگی های بارز ایشون اینه که فوق العاده به جوونا بها میدن؛ نه توو کارشون نیس. قرار شد ایشون هر کاری از دستشون برمیاد انجام بدن تا مشکل حل شه...

بنابراین رفتیم خونه و بعدش بدون از دست دادن فرصت سریع رفتیم ماشینو برداشتم و با امید نظافت و البته رضا فیروزیان ساعت 11 و نیم راهی گناباد شدیم؛

اونجا رسیدیم خدمت جناب کوشافر که توو کار چاپ همین پارچه های کامپیوتری بودن؛ خیلی زود صحبتامونو انجام دادیم و ایشون هم قرار شد از عصر شروع به چاپ کنن؛ قرار شد ایشون اونشب رو بیدار باشن و تا صبح مشغول چاپ این پارچه ها باشن تا صبح روز سه شنبه ما بریم تحویل بگیریم.

امروز سه شنبه 21 آبان 1392 ...

ساعت 8 صبح بلند شدم و رفتم دنبال امید نظافت تا راهی گناباد شیم...
رسیدیم اونجا و مواجه شدیم با 120 متر پارچه چاپ شده اما برش نخورده!! بنده خدا میگفت دستگاه تا صبح مشغول چاپ بوده و وقت نشده اونا برش بده؛
بنابراین خودمون خیلی سریع شروع کردیم به برش پارچه و لوله کردن اونا؛ یه ساعتی اونجا وقتمون گرفته شد و بعدش خیلی سریع سوار ماشین شدیم و حرکت بسوی خضری...
 
(کار کار بزرگی بود... از اون کارایی که اگه توو انجامش موفق باشی که هیچ! ولی اگه نتونی اونو به سرانجام برسونی تو میمونی و 50 مغازه داری که هر کدوم مبالغی رو کمک کردن جهت انجام این امر... همه چیزش به کنار، این مشکل نصب پارچه ها بود که بیش از هر چیز ذهنمو درگیر کرده بود؛ مهندس صادقی(مسئول اداره برق خضری) کماکان مخالف نصب این پرچم ها بر روی تیر برق های این شرکت بودند...)

ساعتای 10 و نیم بود که رسیدیم خضری؛ چون ساعاتی بیش به تعطیلی اداره جات باقی نمونده بود و فردا پس فردام که تاسوعا عاشورا بود با نهایت سرعت کار رو ادامه دادیم... حسین حاجی پور زحمت دوخت پارچه ها رو به عهده گرفت و شروع به دوخت کرد... ماهم به کمک چندتا از بچه های بازار اونارو یکی یکی پهن کردیم و شروع به ایجاد سوراخ هایی جهت عبور باد ار داخل پرچم ها کردیم؛

کار خدا رو ببین... در حین انجام کار بودیم؛ هنوز واسه نصب پرچما تو دلم تشویش بود که آقای محمد داوودی(ساکن بلوار آزادگان) از راه رسید؛ داشتیم در همین مورد صحبت میکردیم که این جمله ایشون کلی انرژی داد بهمون؛ شما ok رو از اداره برق بگیرین خودم براتون نصبش میکنم؛ ما دم از نردبون بلند و لدر میزدیم اما ایشون فقط میگفتن شما هر موقع که میگین من خودم میام هیچی هم لازم نیس بیارین!

چوب های اطراف پرچم ها رو هم بچه ها آماده کردن و بعد از اتمام دوخت، رفتیم سمت کارگاه نجاری علی ابراهیم زاده تا چوبارو برش بده و به پارچه ها منگنه کنن؛

خب حالا فقط مونده بوده جواب مثبت مهندس صادقی؛ من و امید نظافت یه بار دیگه بلند شدیم رفتیم شرکت برق خضری و رسیدیم خدمت جناب آقای صادقی...

تا حالا از نزدیک ایشون رو ندیده بودم؛ برخلاف اونچیزی که توو ذهنم بود بنده خدا خیلی خوش برخورد بود و منطقی؛ چند دقیقه ای که باهاشون صحبت کردیم چراغ قرمز ایشون هم سبز شد و دیگه دغدغه هامون به حداقل رسید...

خیلی سریع رفتیم خونه و بعد از یه استراحت خیلی کوتاه دوباره برگشتیم تا شروع به نصب این پرچما کنیم...

ساعت2 عصر شروع کردیم و بعد از 3ساعت تلاش، کار به اتمام رسید...

همه چیزارو گفتیم فقط موند تقدیر و تشکرها!

- از امید نظافت و رضا فیروزیان که تو این مدت یک و نیم روز همواره مارو همراهی کردن خیلی خیلی ممنونم؛

- از جناب آقای مهندس صادقی عزیز هم کمال تشکر رو داریم که بالاخره راضی شدن ما این کار بزرگ رو به سرانجام برسونیم؛ برخلاف اونچیزی که تصور میکردم، ایشون یه آدم کاملاً خوش برخورد و باحال بودن؛ جناب صادقی جزو اون دسته از مسئولینی بودن که کاملاً در متن عزاداری ها حضور داشتن... توو این ایام هم در هیئت سینه زنی در خدمتشون بودیم...

- از حاج آقای قناعت هم بخاطر انرژی که به ما دادن تشکر میکنیم... یه گله هم بکنم از ایشون و اونهم اینکه فعالیتشون نسبت به سالهای قبل کم شده(حداقل در ظاهر) که البته جای بحث داره؛ ولی فقط همینقد خدمت ایشون بگم که جوونای فهیم و  آگاه این شهر دورادور هوای شما رو دارن حاج آقا؛خیلی ها تو خیلی از کارا چشم امیدشون به شماست... هوای شهرمارو بیش از پیش داشته باشین!

- یه تشکر ویژه هم بکنیم از حسین حاجی پور(خیاطی جوانان) که زحمت دوخت دو طرف پرچم هارو کشیدن با اینکه اونروز بنده خدا سرشم شلوغ بود؛

- همچنین خیلی خیلی ممنونیم از علی آقای ابراهیم زاده که علاوه بر کمک مالی ای که کردن، زحمت برش چوبها و منگنه کردن اونا به پارچه هارو به عهده گرفتن؛

از حسن گیلاسی(ابزار فروشی) و همچنین علی زارعی(نگارستان و ابزار فروشی) هم ممنونیم از این بابت که علاوه بر کمک مالی که به ما داشتن، چوبها و طناب های مورد نیاز مارو به قیمت همکار به ما عرضه داشتند؛

از جناب آقای محمد داوودی(ساکن بلوار آزادگان) نهایت تشکر و قدردانی رو داریم؛ خداییش بنده خدا صبر و حوصله ای مثال زدنی داشت؛ 20 تا تیر برق رو بدون هیچ وسیله ای چندین بار رفت بالا و اومد پایین، با اینکه ساق دستشون چندین زخم برداشته بود اما حتی یه بار هم خم به ابروش نیاورد؛دلیلش هم فقط یه چیزه اونم اینکه هدفش فقط رضا خدا بود و بس؛

همچنین از علی آسایی(تعاونی میزان) هم ممنونیم؛ با اینکه جزو بازاریان نبود اما توو این راه مارو همراهی کردن...

از کسی هم گله نداریم!!

خدایا شکرت...

ادامه دارد...(لیست افرادی که کمک مالی کردن به همراه خرج و مخارج ها)




نوع مطلب : اخبار و تصـاویر خضـری، نـوشـتــه هــای مــن، بــخـــش مــذهـبـــی، 
برچسب ها : Moharram 2013 in IRAN، Muharram 2013، اصناف و بازاریان خضری، محرم 1392 در خضری دشت بیاض،


inicjalization...led banner
 
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

 
 
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است |Design : ARiA